نمیدونم ... نمیدونم چرا امروز اینجوری شدم یکدفعه از خودم بدم اومد از شخصیتم از قیافم از رفتارم احساس کردم یه موجود نفرت انگیزی هستم دلم به حال معشوقه ام سوخت که چرا باید من عاشقش بشم اون موجود به این زیبایی چرا باید یکی مثل من عاشقش بشه تو دلم کلی ازش دلگیر شدم که چرا بهم گفت میتونی بهم زنگ بزنی... کاشکی اونموقعه منو تحقیرم میکردو مثل اونموقعه ها بهم میگفت دیگه حق نداری بهم زنگ بزنی. اما الان میگم خودمم با یه اراده میتونم که دیگه بهش زنگ نزنم و موجب ازارش نشم . شاید اون گذشت کرد و اجازه داد که موجود بی خاصیتی مثل من بهش زنگ بزنم اما من خودم نمیتونم خودم وجدانم به درد میاد ... . گاهی اوقات به خودم میگم چرا خدا منو افرید از خودم خیلی بدم میاد . شاید خیلیا مثل شرایط من یا شاید بدترشو داشته باشن ولی اونا عاشق نیستن ولی میدونید برخلاف میل باطنیم میخام دیگه هیچوقت چشم معشوقه ام به من نیفته با اینکه خیلی دوستش دارم اما بعضی چیزا باعث میشن که من بر خلاف میل خودم یا شاید عقل و قانون عاشقی رفتار کنم..
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:23 توسط فاطمه
|
نمیدونم ... نمیدونم چرا امروز اینجوری شدم یکدفعه از خودم بدم اومد از شخصیتم از قیافم از رفتارم احساس کردم یه موجود نفرت انگیزی هستم دلم به حال معشوقه ام سوخت که چرا باید من عاشقش بشم اون موجود به این زیبایی چرا باید یکی مثل من عاشقش بشه تو دلم کلی ازش دلگیر شدم که چرا بهم گفت میتونی بهم زنگ بزنی... کاشکی اونموقعه منو تحقیرم میکردو مثل اونموقعه ها بهم میگفت دیگه حق نداری بهم زنگ بزنی. اما الان میگم خودمم با یه اراده میتونم که دیگه بهش زنگ نزنم و موجب ازارش نشم . شاید اون گذشت کرد و اجازه داد که موجود بی خاصیتی مثل من بهش زنگ بزنم اما من خودم نمیتونم خودم وجدانم به درد میاد ... . گاهی اوقات به خودم میگم چرا خدا منو افرید از خودم خیلی بدم میاد . شاید خیلیا مثل شرایط من یا شاید بدترشو داشته باشن ولی اونا عاشق نیستن ولی میدونید برخلاف میل باطنیم میخام دیگه هیچوقت چشم معشوقه ام به من نیفته با اینکه خیلی دوستش دارم اما بعضی چیزا باعث میشن که من بر خلاف میل خودم یا شاید عقل و قانون عاشقی رفتار کنم..
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 18:45 توسط فاطمه
|
نمدونم چی بگم از درد جدایی... بهم گفت عادت میکنی به نبودنم. اما عادت نکردم . اما هر روز حالم بدتر از قبل میشه زندگیمو باختم به خاطر جدایی شبامو با خداخدا به صبح میرسونم حالا فهمیدم اون تو زندگیم چه نقشی داشت حالا فهمیدم اون همه چیز من بود معنی زندگم بود اما نه نمیتونم بگم بود هست اره اون تموم زندگیم هست .... با اینکه مدت زیادی نگذشته از جدایی اما احساس میکنم از بس این چند روز گریه کردم و غصه خوردم حس میکنم یه قرنه ما جداییم . البته واقعن هم از روز عاشقی من ما از هم جدا بودیم نه اون جدایی یعنی ما با هم فرق داشتیم یعنی دل اون همیشه از من جدا بوده و هست . بود و نبود من براش فرقی نمیکنه حتی خودش بهم گفت اگه بهش زنگ نزنم یا نزنم فرق نمکنه اما.. اما من از صداش میخوندم که دوست نداره من بهش زنگ بزنم ......... . اره اون ازم میخاد فراموشش کنم اما من توی یه روزی قسم خوردم جز اون اسم کس دیگه ای رو نیارم حتی اگه اون مال کس دیگه بشه. . . و من همیشه روی این عهدم پایدار میمونم. < قسم میخورم.. به همون خدایی که این عشقو تو دل من گذاشت>...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 0:57 توسط فاطمه
|
من بی تو مثل یه اسمون بدون ماه میمونه زندگی بدون تو برای من معنی نداره تو همه ی وجود منی احساس میکنم خدا وقتی میخاست تو رو بیافرینه خاست تو خلقتش تغییر ایجاد کنه و تو رو افرید یه ادمی که هیچ جا ندیده بودم و خیلی ها هیچ جا ندیده بودن میدونم قیمت تو خیلی گرونه و میدونم لیاقت من خیلی کمه چهار سال برات گریه کردم و غصه تو خوردم که حالا نسبت به من یه خورده مهربون شدی و گذاشتی بعضی اوقات بهت زنگ بزنم . همیشه از خودم میپرسم تو مال کی هستی ؟ این سوال خیلی برام گنگ و مبهمه یعنی اون کی ؟ فرشته است . نمیدونم فقط خدا میدونه ... میدونی گاهی اوقات افتخار میکنم که عاشق تو هستم ولی وقتی فکر میکنم که من در شان تو نیستم از خودم بدم میاد .هنوزم نمیدونم در مورد من چی فکر میکنی هنوزم نمیدونم چه حسی نسبت بهم داری ؟؟ اما اینو میدونم که بهم به چشم یه بچه نگاه میکنی نه یه عاشق . . خب حق داری . همیشه حق با توئه . کاشکی میشد یه ذره یه کوچولو دوسم داشتی اونوقت دیگه اینقدر احساس حقارت نمیکردم . تو توی یه روز گرم تابستونی رفتی ولی برای من از وقت رفتن تو که دیروز بود برام دنیا خزون شد دیگه بعد تو نمیدونم کار من به کجا میرسه؟...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:53 توسط فاطمه
|
اون رفت ...اره رفتش رفت و منو با خاطره هاش تنها گذاشت باعشقش با غم ها. مثل یه خواب بود باورم نمیشه که اون چهار سال اینجا بود پیشم بود توی همین خونه. اما چه غم انگیز رفت حتی برنگشت بهم یه نگاه کنه با یه خداحافظی خشک و خالی همه چیزو میخاست پایان بده با نگاش میخاست بهم بگه فراموشم کن ... . اما دوباره تو چشام نگاه نکرد که بهش بگم تا اخر عمر فراموشت نمیکنم و به عشقت و فا دارم نگاه نکرد تا بهش بگم جز تو اسم پسر دیگه ای رونمیارم اما حس میکردم که خوشحاله که از شرم راحت میشه .... . خلاصه اون رفت و من موندم و عشقش هنوزم میدونم که هیچ حسی بهم نداره جز نفرت . اره اون حق داره من اونو توی این مدت خیلی اذیت کردم ولی اون با من چیکار کرد زندگیمو بهم زد و عشقمو نابود کردم قلبمو مثل یه پارچه ی پوسیده پاره کرد .... اما اما هیچ وقت صدای قلبی رو که به خاطر عشق و مشکلات اون از اعماق وجود شکست رو نشنید و نخاست که بشنوه .... اون رفت منو تنها گذاشت ولی اون از چهار سل پیش جذاب تر و زیباتر شد و بلاخره به یه جایی رسید و لیسانسشو گرفت اما من انگار شکسته تر شدم و بیریخت تر و حالا حالا ها باید مثل بچه ها مدرسمو برم . اخ که چقدر زندگی بیرحمه ... خلاصه اون رفت و کاخ ارزو ها و رویاهامو ویرون کرد چه ارزو ها و رویا هایی که نداشتم اما همش به بمبست خورد ...خلاصه اون رفت و سهم من از عشق اون جز حسرت چیز دیگه ای نبود....
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 15:51 توسط فاطمه
|
اون رفت ...اره رفتش رفت و منو با خاطره هاش تنها گذاشت باعشقش با غم ها. مثل یه خواب بود باورم نمیشه که اون چهار سال اینجا بود پیشم بود توی همین خونه. اما چه غم انگیز رفت حتی برنگشت بهم یه نگاه کنه با یه خداحافظی خشک و خالی همه چیزو میخاست پایان بده با نگاش میخاست بهم بگه فراموشم کن ... . اما دوباره تو چشام نگاه نکرد که بهش بگم تا اخر عمر فراموشت نمیکنم و به عشقت و فا دارم نگاه نکرد تا بهش بگم جز تو اسم پسر دیگه ای رونمیارم اما حس میکردم که خوشحاله که از شرم راحت میشه .... . خلاصه اون رفت و من موندم و عشقش هنوزم میدونم که هیچ حسی بهم نداره جز نفرت . اره اون حق داره من اونو توی این مدت خیلی اذیت کردم ولی اون با من چیکار کرد زندگیمو بهم زد و عشقمو نابود کردم قلبمو مثل یه پارچه ی پوسیده پاره کرد .... اما اما هیچ وقت صدای قلبی رو که به خاطر عشق و مشکلات اون از اعماق وجود شکست رو نشنید و نخاست که بشنوه .... اون رفت منو تنها گذاشت ولی اون از چهار سل پیش جذاب تر و زیباتر شد و بلاخره به یه جایی رسید و لیسانسشو گرفت اما من انگار شکسته تر شدم و بیریخت تر و حالا حالا ها باید مثل بچه ها مدرسمو برم . اخ که چقدر زندگی بیرحمه ... خلاصه اون رفت و کاخ ارزو ها و رویاهامو ویرون کرد چه ارزو ها و رویا هایی که نداشتم اما همش به بمبست خورد ...خلاصه اون رفت و سهم من از عشق اون جز حسرت چیز دیگه ای نبود....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:44 توسط فاطمه
|
اره دوباره دیدمش دوباره تونستم وجودشو حس کنم ....اما ایندفعه فرق میکرد ایندفعه روی همه چی پا گذاشتم و کاری که اوندفعه میخاستم انجام بدم ایندفعه انجام دادم . حس عجیبی بود شاید بگم یه جورایی اتفاقی این دیدار رخ داد ولی منتظرش بودم اتفاقی من و اون دوباره توی ماشین با هم نشستیم از همون وقتی که نشست خودمو بهش نزدیک کردم.احساسی امیخته به عشق و شهوت بوجود اومده بود سعی میکردم بتونم بوشو حس کنم دستامو نزدیک به تنش کردم اما نمیتونستم بهش دست بزنم خیلی اروم پشتشو لمس کردم زیاد بدجور نبود ولی خودش حس کرد اما به روش نیاورد ولی بیشتر ازاین دیگه نتونستم کاری بکنم تمام وجودمو عشق فراگرفته بود بدنم میلرزید همش دعا میکردم دیرتر برسیم اما زمان تموم شدنی اون لحظه ها گذشت و ما به مقصد رسیدیم و همه چی تموم شد ....اما حس خوبی با من موند... . اینا دیدار های اخر ماست اخه قراره عشقم برای همیشه از این شهر بره و منو تنها بزاره...
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 23:13 توسط فاطمه
|
اره دوباره دیدمش دوباره تونستم وجودشو حس کنم ....اما ایندفعه فرق میکرد ایندفعه روی همه چی پا گذاشتم و کاری که اوندفعه میخاستم انجام بدم ایندفعه انجام دادم . حس عجیبی بود شاید بگم یه جورایی اتفاقی این دیدار رخ داد ولی منتظرش بودم اتفاقی من و اون دوباره توی ماشین با هم نشستیم از همون وقتی که نشست خودمو بهش نزدیک کردم.احساسی امیخته به عشق و شهوت بوجود اومده بود سعی میکردم بتونم بوشو حس کنم دستامو نزدیک به تنش کردم اما نمیتونستم بهش دست بزنم خیلی اروم پشتشو لمس کردم زیاد بدجور نبود ولی خودش حس کرد اما به روش نیاورد ولی بیشتر ازاین دیگه نتونستم کاری بکنم تمام وجودمو عشق فراگرفته بود بدنم میلرزید همش دعا میکردم دیرتر برسیم اما زمان تموم شدنی اون لحظه ها گذشت و ما به مقصد رسیدیم و همه چی تموم شد ....اما حس خوبی با من موند... . اینا دیدار های اخر ماست اخه قراره عشقم برای همیشه از این شهر بره و منو تنها بزاره...
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:53 توسط فاطمه
|
چه حسی بود ... اما خیی زود گذر بود اره من کنار عشقم نشسته بودم تو ماشین اون جلو بود منم عقب ..وای حسی توصیف ناپذیر بود بدنم از شدت هیجان میلرزید دوتا حس بودم که منو به حالت نوسان درمیاوردند یکی میگفت < تو الان پیش عشقتی > اون یکی میگفت < اون از تو بدش میاد> این دوتا حس گاهی منو از این حادثه خوشحال یا ناراحت میکردند و من بودم دو راهی .. . اون لحظه ها من بودم عشق و شهوت و وصال لحظه های باور نکردنی بود اما اون از چهره ش میشد خوند که از این دیدار ناراحت و اصلا خوشحال نیست . میخاستم باهاش حرف بزنم حداقل حالشو میپرسیدم اما نمیتونستم حسی منو از این کار منع میکرد هول شده بودم و توان هیچکاری رو نداشتم یا گاهی اوقات تحریک میشدم که بهش دست بزنم اما نمیتونسم میترسیدم از این کارم عصبانی بشه و همه چیزو خراب کنه ... . اما حسی ام بود که بهم میگفت .<باید تمومش کنی شاید دیگه نتونی ببینیش اون از تو بدش میاد > .... . ولی زمان خیلی بی رحمه که دل یه عاشقو خوشحال کنه ثانیه ها پشت سر هم گذشت و اون لحظه ها تموم شد موقع رفتن از شدت نفرتی که نسبت بهم داشت خداحافظی هم نکرد و دوباره من موندم و یه عشق ناکام و یکطرفه و دوباره جدایی..........
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 15:25 توسط فاطمه
|
امشب شب زیبایی ... شب ارزو ها . خیلی از ادما از کوچیک گرفته تا بزرگ از پیر گرفته تا جوون از گرفتار گرفته تا یه خوشبخت همه و همه تو این شب مقدس ارزو هاشونو میگن از خدا براورده شدنشو میخان ارزوی یکی بزرگ و ارزوی یکی کوچیک ارزو ی یکی خیلی کمه و ارزوی یکی تقریبا محال و......... . همه ارزو دارن اما من ... من ارزو هامو ازم گرفتن ارزو هامو ازم دزدیدن خیلی دوست داشتم که منم توی این شب مقدس و بزرگ منم یه ارزو از خدا داشته باشم اما ندارم . میدونی کیا این ارزو هارو ازم گرفت نمیتونم بگم مردم میگم مشکلات و مردم به این مشکلات کمک کردن تا همه و همه ی ارزو هامو ازم بگیرن . میدونی زندگی من به باد رفته است و چیزی هم که از دست رفته دیگه به دست نمیاد ...دنیا همه چیزو ازم گرفت اول ارامش و بعد خونواده مو بعد زندگیمو و حالا عشقمو فقط یه چیزی هست که اخرین امید من و هنوز کاملا ازم گرفته نشده اون یه راز < رمز *
bm>.شاید اما از خدا همین یه چیزو بخام این اخرین چیزمو تو دنیا اخرین امید اگر اینم از دست بدم روحیمو برای ادامه زندگی از دست مسدم و دیگه بی کس و بی چیز میشم . از خدا میخام تو این شب همه رو به ارزو هاشون برسونه گرچه این دنیای بی رحم ارزو های منو دزدید....
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 13:57 توسط فاطمه
|
همیشه هر ادمی توی زندگیش برای زندگی کردن یا انجام دادن کاری چه کوچیک چه بزرگ احتیاج به یک تکیه گاه یا امیدی داره تا بتونه زندگی کنه و اون کارو انجام بده..... . اما من هیچکدومشو ندارم توی دنیا دو نفر برام عزیزترینن یکی شون از من دوره و دلش با من نزدیکه ولی دومی به من نزدیکه ولی دلش با من دوره (که البته چند وقت دیگه خودشم ازم دور میشه) . من اما اولی رو انتخاب کرد چون حس میکنم منو دوست داره ولی دومی هیچ علاقه ای نسبت به من نداره ... . ...... چقدر دلم براش تنگ شده چقدر دوستش دارم همیشه و هر روز دعا میکنم که زودتر ببینمش تا یه امیدی به زندگی پیدا کنم این روزاخیلی جسم و روحم بی رمق شده و حال و حوصله ی هیچ کاری رو ندارم مغزم از هم پاشیده و قدرت فکر کردن ندارم . نمیدونم این وضع تا کی میخاد ادامه پیدا کنه تا وقتی که دوری و دلتنگی پایان بگیره ...اما چه فایده بعد از دیدار دوباره وقت وداع میرسه خدایا پس من کی میتونم راحت و با ارامش زندگی کنم ....زندگی من همش شده انتظار و تحمل دوری ...
+
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:15 توسط فاطمه
|
نفرت در وجودم شعله میکشد نفرتی که گاه به گاه اتیشش روشن میشه و توی وجودم شعله ور میشه و ازارم میده ....دست خودمم نیست . میدونید نفرت از کی از خانواده ام از زندگیم از این دنیایی که برام دیگران درست کردن متنفرم . دیگه خسته شدم اخه خسته شدنم حدی داره تا کی باید بکشم و بسوزمو بسازم نمیدونم چرا خدا صدامو نمیشنوه و دعا هامو مستجاب نمیکنه ...یه عمره که توی این مرداب وحشتناک(خونمون) گیر کردم و در نمیام دیگه قدرت ندارم زندگیمو عوض کنم یعنی شرایطشو ندارم من توی این مرداب قدرت دست و پا زدن هم ندارم هنوزم نمیدونم چیکار کردم که به این حال و روز افتادم اوضاع من تغییر که نمیکنه هیچی همش داره بدتر میشه تا حالا این شرایطم بهتر نشده فقط روز به روز داره تغییر منفی میکنه . وجود بعضی از حقایق هست که منو همیشه رنجیده خاطر میکنه حقایق تلخی از خودمو زندگیم و عشق . من الوده ام میدونید الوده به چی الوده به نفرت ،گناه ، شهوت ، بدبختی به این زندگی که مثل لجن زار میمونه ....من چاره ای ندارم جز مرگ اما من که جرئتشو ندارم فقط از خدا میخام منو از این دنیا خلاصم کنه نمیدونم واقعا خاسته ی زیادی از خدا که مستجاب نمیکنه نمیدوم چی بگم صبر هم دیگه از من خسته شدم اخه من که حضرت ایوب نیستم که اونم تو.ی این سن اینهمه سختی بکشم فقط از خدا میخام به من ارامش و تحمل بده درسته که بعضی ها توی زندگیم هستن که ارامش و زندگی منو خراب کردن اما خدا میتونه که همه چی رو از دوباره درست بکنه...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 11:2 توسط فاطمه
|
عشق ....چیزی که گاه به گاه توی وجودم شعله های عمیقی میکشه و حال منو خراب میکنه ....و حقیقت همیشه بهش فکر میکنم و عذاب میکشم و نگاه معشوق که نمیتونم از اون غافل بشم حتی اگه زندگی منو نابود کنه ..اما همه چیز تو دنیا برای من سخته و چاره ای ندارم جز سوختن و ساختن وقتی که میخام به چیزهایی که میخام فکر کنم این حقیقت میاد سراغم ...حقیقت این که من کیم و چیم و تو چه موقعیتی قرار دارم یه موقعیت مثل بدبخت ها مثل بی پناه ها. و این نیروی کلمه ی انتظار که منو اروم میکنه تا با شرایط فعلی ام کنار بیام و برم به دنبال اینده... اما شاید اینده ای نباشه که من منتظرش باشم اما هنوز نور امید توی وجودم روشنه .... . حس پرواز و اوج گرفتن گاهی وقتا توی وجودم چنگ میندازه اما یاد این میفتم که بالی ندارم که باش پرواز کنم و برم به بی نهایت . اره من یه پریشون حال سرگردونم که موندم بین هزار و یک راه اما من به سمت ساده ترین راه میرم که اونم جز امید صبر و انتظار چیز دیگه ای نیست اما شاید تو هزار راه بدیش گناه باشه که من اونا رو نمیتونم انتخاب کنم...ولی چه فایده زندگی چه خوب چه بد باید ادامه اش داد تا ببینی به کجا میرسه.....!
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 3:46 توسط فاطمه
|
من توی دنیا کی رو دارم؟؟ این یه سوال بزرگه که چند ساله که توی وجودم جا گرفته .......اما جوابش خیلی مشخصه هیچکس اما میدونین دوست دارم خدا کسی که منو افریده کسی که این مشکلاتو بهم داده جوابمو بده ...اما چند ساله که هیچ صدایی نمیاد چند ساله که دعا هام بی جواب مونده . من از خدا فقط یه نگاه یه جواب میخام که چرا این بلاهارو سر من اورد همه چیزمو ازم گرفت و منو نابود کرد یه دفعه بعد از یه مدتم که به من یه عشق داد اونم داره ازم میگیره اخه چرا کناه من چی بود چیکار کردم که این بلاها به سرم اومد . انگار بدختی هام پایان نداره خودمو ناتوان احساس میکنم احساس پوچی میکنم فکر میکنم به درد این دنیا نمیخورمو و بمیرم بهتره اما بازم این سوال واسه من مونده و منتظر میمونم تا یه روزی جوابشو پیدا کنم؟؟
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:52 توسط فاطمه
|
نمیدونم این چی که منو ازارم میده و خود به خود نسبت به زندگی کردن منو خسته مینه ...اگه بخام همه ی مشلاتم رو براتون بگم کلمه ها کم میارن .از زندگی تکراری بدون اشتیاقم خسته شدم خیلی بیهوده ست .فکر اینکه معشوقه م میخاد از اینجا بره منو ازار میده و از زندگی مایوسم میکنه اخه خیلی دوستش دارم هر کاری هم میکنم با خودم کنار بیام نمیتونم یه جورایی زندگیم به اون بستگی داره اما میدونم که اون مال من نیست . فکر اینکه اون منو دوست نداره منو دیوونه میکنه و میکشه .من حتی با دیدن رد پاش هم اشتیاق پیدا میکنم اما نمیشه و اینو خوب میدونم . گاهی اوقات که دوستاشم توی خیابون میبینم دیوونه میشم و راه میافتم یواشکی دنبالشون که ببینم با معشوقه م قرار داره یا نه .این کار منو خیلی عذاب میده ولی دست خودم نیست ناخوداگاه این کارهای احمقانه رو انجام میدم اصلا زندگی من بیهوده است و فایده ای نداره سرنوشت من اینجوری رقم خورده
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 10:20 توسط فاطمه
|
چند روز بود که کامپیوترم خراب شده بود و خیلی از حرفام و خیلی از اتفاق هایی که توی مدت برام افتاد و منو ناراحت کرد مثل یه سنگ بزرگ توی سینه ام جا گرفته اما دیگه مهم نیست دیگه اینا دیگه گذشته و کاریش نمیشه کرد مهم نیست تو این مدت چیا کشیدم نمیدونم شاید پیرتر شدم شاید داغون تر شدم شاید....اینا دیگه فرقی نداره و مهم نیست تقدیره هر بازی که دوست داره با ادم میکنه ادمو تا اوج ذلت و خواری میکشونه خیلی از رنج دیدن ادمها خوشش میاد ..ولی تقدیری که منو به این روز انداخته یکی از کارهای خداست و من نمیتونم توکارهای خدا دخالت کنم چون ایمان دارم که همه ی کارهای خدا با حکمته . یادمه وقتی کوچیکتر که بودم (الانم کوچیکم) میگفتم خدا هیچوقت نمیتونه ادماشو وقتی در حال سختی کشیدن هستن درک کنه و این بزرگتری ظلمه ولی الان میگم خدا افریه هاشو میتونه درک کنه خدا وقتی یه مشکلی به ادم میده صبرشم به ادم میده حالا هر چیم که زیاد باشه .......بگذره من دیگه به این حقیقت رسیدم که چاره ای جز سوختن و ساختن ندارم ...من مثل یه پرنده ای شدم که به ظلم ادما عادت کرده مثل یه ابری که به خیس بودنش عادت کرده مثل یه گلی که به خارهاش عادت کرده و....... من عادت کردم به بدبختی کشیدن و حسرت خوردن شده خوراکم و گریه اب حیاتم......!!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:53 توسط فاطمه
|
خیلی سخته وقتی بفهمی یه نفره که از تو بدش میاد اونم کسی نیست جز اونی که تو خیلی دوستش داری ....اره اون حق داره که از من بدش بیاد به خاطر کارهایی که انجام دادم کارهایی که اونو میرنجوند ولی همش به خاطره علاقه بود و اون نمیتونست و نمیتونه که منو درک کنه چون عاشق نشده اگرم بشه مثل من معشوقه ش پسش نمیزنه ......!وقتی اینطوری باشه زندگی کردنم برام سخت میشه اگه دلیل زندگیم اونه پس برای کی و چی زنده ام؟؟؟بیشتر از همه این منو ازار میده که اون ازم بدش و میاد و دوست نداره منو ببینه .وقتی هم منو میبینه ناراحت میشه اما من ....من نمیتونم اونو نبینم چون دوستش دارم وقتی هم که میبینمش نمیخوام دل بکنم . ولی دیگه گفتن این حرفا فایده ای نداره چون امسال از اینجا میره و داغشو به دلم میذاره ...اون وقت من میمونم و دوری غم و غصه هام ! ولی اون میره پی زندگیشو خوشحال از اینکه از شر من راحت شده . من زندگی رو دوست ندارم .د.وست ندارم دیگه زندگی کنم نمیدونم چرا خدا اینو نمیفهمه و منو محکوم میکنه به شکنجه ی سخت زندگی کردن ....!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:48 توسط فاطمه
|
مهم نیست یک نفر بگه یا همه بگن مهم نیست ناراحت بشم یا برام عادی باشه مهم اینه که حقیقت داره و نمیشه کاریش کرد چون که خیلی وقته اینطوری شده ...........اره خیلی وقته که زندگی رو باختم خیلی وقته که دنیام داغون شده خیلی وقته که دنیا اون روشو به من نشون داره و به روی چشمای من تیره و تار شده ....درسته که خیلی غصه داره و خیلی حتی فکرش رنج اوره اما دیگه مهم نیست چون من باختم و هیچ راهی برام وجود نداره ....خودمه سپردم دست خدا ،دست معجزه هاش به مهربونی هاش به رحمتش و تمام . چون جز اون کسی از دل من خبر نداره . دیگه برام هیچی مهم نیست یعنی باید خودمو بکشم که اینقدر غم و غصه وحسرت های به دل مونده دارم نه ...فقط با سکوت و فکر کردن به رحمت و مهربونی خدا خودمو دلداری میدمو اینجوری میتونم از پس مشکلاتم بر بیام ...درسته برای بعضی از چیز ها بعضی از حسرت هایی که به دلم مونده گاهی وقتا گریه میکنم و از خدا دلگیر میشم ولی بعدش نور امیدو توی دلم روشن میکنم و با گرمای نور امید خودمو توی سرمای زمستون زندگیم گرم میکنم تا یه روزی هم به بهارم برسم.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:43 توسط فاطمه
|
من از خدا دلگیر نیستم از بنده های خدا دلگیرم !!..از بنده هاش بنده هایی که به جای قلب تو سینه شون سنگ دارن ..ولی ازش دلگیرم چون اینجور بنده هاییش رو سر راه من قرار داد . اونا حرفهای قشنگ بلد نیستم حرفهایی از جنس امید و ارزو بلد نیستم. اونا حرفهای کثیف و گناه الود و حرفهایی پر از غم و یاس و نا امیدی . برای همین هست که از همشون نفرت دارم من دوست ندارم با اینجور ادمها زندگی کنم ولی چاره ای ندارم . من تنهایی رو با خدا ترجیح میدم ....گر چه الان هم تنهام .تنها به کسی میگن که ادمی رو مثل خودش یا سنگ صبورش رو نداشته باشه مهمم نسیت چقدر ادمهای جور واجور دورت باشن مهم اینه ادمهایی رو که دوست داری و اونا هم تو رو دوست دارن باهاشون زندگی کنی . .... ولی متاسفانه من هیچکدوم از این چیز ها رو ندارم و تنهای تنهام . ولی دوست دارم این ادمایی که ازشون نفرت دارم و دور و برمن یعنی باهاشون زندگی میکنم ازم دور شن یعنی من ازشون دور شم برم جایی که فقط خدا هست چون فکر میکنم من اونو واقعا دوست دارم و اونم منو دوست دارم ...اما هر چی ازش خواهش و تمنا میکنم منو بیاره پیش خودش جوابمو نمیده ....من خیلی وقته از اینجور زندگی خسته شدم و میدونم معجزه ای وجود نداره تو کار ولی دوست داشتم خواستمو ارزو مو دوباره تکرار کنم.............................!!!
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 18:51 توسط فاطمه
|
من و تقدیر و زندگی ...اصلا با هم جور در نمیایم .... (من) میگم که نمیتونم با این جوری زندگی کنم !تقدیر) میگه شرمنده ی توام تقدیر تو با غم و غصه رقم خورده( زندگی )میگه چه خوب و چه بد باید بسازی و من موندم بین زمین و اسمون ...اما دارم بیشتر به حرف زندگیم گوش میکنم و همینجوری که اون میگه میسوزم و میسازم .زندگیم توام با گمراهی و سردرگمی خودمو نمیتونم پیدا کنم و توی مخمصه زندگیم گم شدم و راهم گنگ و مبهم و انگار حالا حالا نمیتونم پیداش کنم باید خیلی برم تا برسم بهش . اینجوری زندگی کردن اگر چه با درد و غصه ی ولی بهش دارم کم کم عادت میکنم ...به خودم میقبولونم که سرنوشت من اینطوری رقم خورده و چاره ای جز تسلیم هم ندارم . درسته با دیدن بعضی چیزهایی که من ندارم ولی بقیه دارن غبطه میخورم و از خود بی خود میشم ولی بازم میتونم بسازم.....اگه امید باشه زندگی هم میشه ...!
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:17 توسط فاطمه
|
...امروز تولد من بود .حس بدی داشتم ناراحت بودم از اینکه باید یکسال دیگه بدبختی بکشم از اینکه یکسال بدبختی رو با هر جون کندنی بود پشت سر گذاشتم و بلاخره تمومش کردم ....تولد من همراه با اشک بود .خودم برای خودم تولد گرفته بودم و جای کسایی دوستشون داشتم و اون لحظه پیشم نبودن رو خالی کرده بودم و وقتی که داشتم شمع هامو فوت میکردم همراه با اشک بود و یه حسرت طولانی....از خودم خسته شدم به خودم میگم یه زندگی ای کنار کسایی که دوستشون داری نیستی و در عوض از کسایی که ازشون بدت میاد باشی که تولد گرفتنو خوش بودن نداره .زندگی زیر زبون من مزه ی تلخی داره اما من این خوردنی تلخو گذاشتم تو دهنمو نمیتونم درش بیارمو باید صبر کنم تا تموم بشه ...اما مگه تموم شدنی!! هر چی بشتر میگذره انگار بزرگتر و بدمزه تر میشه . اما زندگی با چیز های زیبا و دوست داشتنی رنگ دیگه ای داره ..اما متاسفانه من دور از دوست داشتنی هام هستم برای همین هم زندگی کردن برام ارزشی نداره ..!
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:29 توسط فاطمه
|
چند روزی که دلم خیلی اشوب شده نمیدونم برا ی چی؟؟ شایدم برای عاقبت عشقم ...میترسم زندگیمو امسال ببازم و سهمم از عشقم فقط خاطره بشه ...اونم خاطره های تلخ و غم انگیز!!احساس میکنم یه ادم بازنده ی بدبخت هستم که باید تا اخر عمرم بدبختی بکشم و بسوزم و بسازم <<این فکر منو یه لحظه هم رها نمیکنه!!...به خودم میگم اخه چرا باید من بدنیا بیام ...راستش از اینجا ،از ادماش ،از این شهر ،از این خونواده بدم میاد ...بدم میاد و نمیدونم باید چیکار کنم ....احساس ناتوانی میکنم فکر میکنم نمیتونم هیچکاری بکنم << برای پایدار موندن عشقم برای تغییر زندگیم هیچکار از دستم بر نمیاد و موندن بین زمینو اسمون ...راستش هر موقع میخوام یکم به عشقم نزدیک بشم اون منو پس میزنه و نمیزاره رابطه ای بینمون برقرار بشه ...چون از من بدش میاد و اصلا فکرشم نمیکنه منو دوست داشته باشه حتی خیلی کم...خسته شدم از این کاراشو نمیتونم دم بزنم هر روز بدتر از دیروز احساس شکستگی و بازندگی میکنم .....ولی به خودم میگم نمیتونم تقدیرمو باور نکنم ...باید باورش کنم و باهاش کنار بیام تا بتونم تحمل کنم........!!
+
نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 15:45 توسط فاطمه
|
سلام عیدتون مبارک ...امیدورام که تعطیلات بهتون خوش بگذره ....راستش خوشبحالتون من این روزا به خیلی ها غبطه میخورم به اونایی که سال تحویل پیش خونواده شون بودند ولی من چی من موقع سال تحویل گوشه ی اتاقم کز کرده بودم و داشتم به اتفاق های ناگواری که برام تو سال ۸۷افتاد فکر میکردم و ناخوداگاه اشک از چشام جاری میشد به شکست عشقی که خورده بودم به بدبختی هایی که کشیده بودم و....... . این روزا حوصله ی هیچ چیزو ندارم خدا خدا میکنم که زودتر تعطیلات تموم بشه و برم مدرسه لااقل یه کم از روز رو اونجام و از این خونه ی نفرت انگیز راحتم ....اول سال هم که خیلی غمگین بوده و هسته حالا اخر سالو خدا به خیر بگذرونه .امسال باید سال بدی باشه اینطور که معلومه ..البته برای من .....میدونم باید زجر و بدبختی بکشم اما شما برام دعا کنید که لااقل از پا نیفتم خیلی میترسم با خودم فکر میکنم که یعنی چه بلاهایی میخواد سرم بیاد تو سال۸۸...توی عمرم امسال سال نحسی چون چون ..چون امسال معشوقه ام برا همیشه از شهرمون میره راستش برا این ......برام دعا کنید ...اما بایدبالاخره باید یه جوری این اتفاقات تموم بشه باید تحمل کنم هر جوری شده بسازم و بسوزم............
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 1:48 توسط فاطمه
|
نزدیک عیده و همه خوشحالن همه در حال تکاپو هستندو بی صبرانه منتظر عید همکلاسی هاخودمم خوشحال و شادن از تعطیلی مدارس.....ولی ولی من چی ناراحت و پریشونم از اینکه باید یه سال دیگه پر از رنج و عذابو تحمل کنم تازه از شانس من امسال سال بدتری چون جدایی از معشو قه ام تابستون امسال رخ میده ...وای خدایا کمکم کن برام دعا کنید تا حد اقل خودکشی نکنم امسال ...خوشبحال همتون حسرت خیلی ها رو میخورم راستی رفته بودیم مشهد چند روز پیش خیلی از امام رضا کمک خواستم ....میدونید اصلا حوصله ی عید رو ندارم چون هر موقعی هم که باشه چه عید و غیر عید بدبخت هستم و تقدیر کش اما چیکار میتونم کنم دیگه باید صبر کنم خیلی فکر ها هسته که این روزا خیلی عذابم میده ولی یه جوری باهاش کلنجار میرم و کنار میام ....چی بگم دیگه روز هام پر از غم و بی حوصلگی و بدبختی .....چیکار کنم باید بسازم یه جوری ....پیشاپیش سال نو مبارک بهتون خوش بگذر موقع عید برام دعا کنید
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:17 توسط فاطمه
|
نمیدونم چی بگم و از کجا ولی میدونم که این روزا حالم خیلی پریشونه و نگاهم به اینده ی مبهمم یه جور دیگه ......این روزا ارزو هامو مچاله کردم و انداختمش دور فقط حالا یه چیز کوچولو از خدا میخوام که بیشتر یه حاجت تا یه ارزو...نزدیک عیده و همه خوشحال اما من برام هیچ فرقی نداره چون هر موقعی هم که باشه من بدبختم...زندگی برام معنایی نداره اما اینو خوب میدونم مهمترین چیزی که بهش احتیاج داشتم و همه بهش احتیاج دارن بهم نداد الانم هیچی از خدا نمیخوام و فقط اون نعتی رو که بهم نداد میخوام... زندگی نه تنها برای من بلکه برای همه ی اونایی که این نعمتو ندارن مثل من تلخ و عذاب اوره...کاشکی منم مثل شماها اون چیز رو داشتم اما ندارم ادم وقتی یه چیزی رو که دوست داره داشته باشه اما نداره یه باره سنگین از حسرت و غمو حمل میکنه من دارم زیر این بار کمرم خم میشه از غمش دارم میسوزم و میسازم ....شایداگه اونو داشتم دیگه این وبلاگ غمزده رو نمیساختم ...برام دعا کنید تا یه روزی به اون نعمت الهی برسم..........
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 20:57 توسط فاطمه
|
من توی زندگی شکست بزرگی رو متحمل شدم ....من توی زندگی باخت دادم از همه ی دنیاگریختم و احساس میکنم که توی دنیا هیچ راهی برام نمونده و باید مثل ادمای از همه کس بریده و بازنده زندگی کنم ....نمیدونم چرا خدا این سرنوشتو به من داد نمیدونم حتما یه مصلحتی داشت دیگه ولی خیلی کمرم خم شده وقتی تو دلت پر از نفرت از این و اون زندگی کردن خیلی سخت میشه ......نفرت چیزی هست که خودش به وجود میاد و راهی برای برطرف کردنش وجود نداره چون به قولی ((شیطان نفرت رو افریده))........همیشه میگن کاره دنیا برعکس از اونایی که نفرت دارم دارم باهاش زندگی میکنم توی یه خونه و میسوزمو میسازم و اونیم که عاشقشم ازش دورم و بازم دارم میسوزم و میسازم در حقیقت دشوار شدن زندگی من به خاطر ایناست... دوست دارم زودتر بزرگ شم و گم و گور شم توی دنیا برم یه جایی که هیچ کس نباشه هیچ کس.. اما مگه میشه بعضی از ادما مثل کنه دنبال ادمن و نمیزارن زندگیشو کنه مثل خونواده ام .موندن بین اسمون و زمین ولی فقط باید چیکار کرد ...صبر ...
+
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:24 توسط فاطمه
|
رنگ غم روی صورتم خونه کرده و دیگه حال و حوصله هیچی رو ندارم حقیقت تلخ تر از اونی بود که فکرشو میکردم دیشب بعد از کلی فکر کردن و اشک ریختن فهمیدم اون مال من نیست باید میپذیرفتم باید قبول میکردم سهم من از دنیا غم و بدبختی و اشک ....دیگه جونم به لبم رسیده نه اینکه امیدم قطع شده باشه نه اماخسته شدم اگه اینجا خودمو خالی نکنم کجا کنم باید بگم باید بگم توی این دل بدبختم چی میگذره چه اتیشی ....من دارم چی میکشم از این دنیای نا مروت که به یه دختر کم سنو سال هم رحم نمیکنه من باید این حقیقتو بپذیرم که (( یه دختر عاشق بدختی هستم که همش شکست عشقی میخورم باید قبول کنم تا اخر عمر باید زجر و بدبختی بکشم و اشک بریزم )) سهم من از دنیا اینه ...من چه خوش خیالم فکر میکنم به عشقم میرسم به خودم میگم مگه من میخوام اونو بدبخت کنم اون بیاد من بیچاره ی در به در زشت از همه کس بریده رو بگیره نه نه هرگز اخ که چقدر سخته پذیرفتن این حقیقت لعنتی من به در د چی و کی میخورم تو این دنیا اخه من برای هیچ کس اهمیت ندارم چرا باید تو این دنیا باشم خیلی دوست دارم بمیرم اما نمیدونم چرا خدا منو خلاصم نمیکنه دوستم ندارم خودکشی کنم چون از عذابش میترسم خلاصه با یه جون کندنی دارم این روزای لعنت رو تحمل میکنم .....خدایا کمکم کن
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 1:6 توسط فاطمه
|
بازم این نا امیدی لعنتی اومده سراغم ...دیگه خسته شدم از این زندگی پره حسرتو غم تا به کجا تا کی باید تحمل کنم ...اینو فقط خدا میدونه هر روز ارزوی من مرگه هر روز که از خواب پا میشم و میبینم هنوزم زنده ام ناراحت میشم با خودم یه اهی از ته دلم میکشم که یه روز دیگه ی پر رنج و غمو تحمل کنم ... باید همیشه و هر روز حسرت چیزای زیادی رو خورم که فکر کردن به حسرتش طاقت فرساست ....غم زندگی برام بس بود تازه روش باید غم عشقمو بخورم ....اخه کی از دل من خبر داره کی از راز من خبر داره کی از بدبختی های من خبر داره غیر از من و خدا و شما دیگه هیچ کس نمیدونه که توی زندگی چی میکشم از این دنیای پس فترت که به یه دختر کم سنو سالی مثل من هم رحم نمیکنه البته شاید مصلحت خداونده که توی اول نوجوانیم مثل ادمای پیر و بدبخت شده باشم و از زندگی سیر ....میخوام از خدا بپرسم کی توی سن من که تازه اول راه زندگی از زندگی کردن و بودن توی این دنیا متنفر باشه و هر لحظه و هر دقیقه ارزوی مرگ بکنه...........ولی میشینم میشینم به انتظار تا که یه روز این زندگی لعنتی به پایان برسه هنوزم خیلی نا امید نشدم ....امیدم فقط به خود خداست
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 3:7 توسط فاطمه
|
همه بهم میگن قصه نخور خدای تو هم بزرگه .....وقتی اینو بهم میگن تنم میلرزه یه جوری میشم از خودم هزار تا سوال بی جواب میپرسم یه احساس غریبی بهم دست میده که همش ازم میپرسه تا کی انتظار ؟؟؟ این انتظار پایان ناپذیر و دیر گذر داره منو دیوونه میکنه از اینطور زندگی کردن دیگه خسته شدم دوست دارم یه ذره تحول توی زندگیم رخ بده اما نمیده و هر روز زندگیم بدتر میشه و روزهای تکراری همیشه هستن و تموم نمیشن انگارم تمومی ندارن هر روز بیکاری و بی حوصلگی و بدبختی کشیدن ...نمیخوام بگم ولی بخدا کمرم زیر بار غم وغصه ی این زندگی خم شده حیلی بهم فشار میاره من با یه ذلتی دارم تحملش میکنم ......خلاصه که دارم زورکی زندگی میکنم شاید باورتون نشه ولی من دارم با نفرت میسوزم و میسازم .نفرت توی وجود من شعله کشیده و با هیچ چیزی نمیشه اتیش نفرتی که توی دلم هست خاموش کرد... اون یه نفرت معمولی نیست نفرت به خانواده زندگی کردن با نفرت خیلی سخته من نمیتونم این شعله رو خاموش کنم یعنی نمیشه ولی خیلی داره منو اذیت میکنه ....این زندگی برای من خیلی خسته کننده و تکراری شده نمیدونید دارم با چه وضعی این زندگی نکتبارو تحمل میکنم.....امیدم فقط به خداست امید دارم یه روزی همه ی این سختی ها تموم بشه...خداکنه
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 23:34 توسط فاطمه
|
ولنتاین ....امروز روز ولنتاین همه به هم کادو میدن این روزو تبریک میگن ...اما من به کی تبریک بگم به معشوقیکه دیگه جواب تلفنامو نمیده و به خونم تشنه ی به کی کادو بدم به معشوقی که حتی هدیه ی تولدش هم از من قبول نکرد به کسی که منو از خودش روند به کسی که......امروز من به دیگران غبطه میخورم به عاشق های خوشبخت که الان پیش عشقشونن ولی من یه عاشق بدبخت دور از خود و یاد عشقمم.....من همیشه تو عشق بدشانسی اوردم پارسال که ولنتاین یادم رفت به دلم عقده شده بود از پارسال تا ولنتاین امسال منتظر بودم تا براش ولنتاین هدیه بگیرم ولی از شانس بد ما اینطوری شدو تا اونجا که میتونستیم زمستون امسال شکست عشقی خوردیم....اخ که چقدر دلم میسوزه چقدر حسرت میخورم ...خدایا یعنی میشه چه سال دیگه چه پنج سال دیگه من ولنتاین پیشش باشم نمیدونم فقط خدا میدونه...شاید اون امروز به عشق خودش هدیه بده و من بدبخت در حسرت هدیه دادن بهش ولنتاین برای من داره کم کم یه عقده میشه خدایا کمکم کن اون عشق بزرگم داره کجا میره! برام دعا کنید.....ولنتاین رو به عاشقای واقعی تبریک میگم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:30 توسط فاطمه
|